تبليغاتX
خَسی در میقات
در من این احساس : مهر می ورزیم , پس هستیم ...
 

یه مریض اورژانسی بود ٬ که آقای دکتر زحمت کشیدن ما رو رسوندن!

آهان! بچه ها هم همه سلام می رسونن. ما دیگه داشتیم می رفتیم سراغ سفره ی هفت سین خودمون...

هفت سین؟

سحابی ها ... می خوایم به سحابی جبٌار نگاه کنیم. می گن اگه وقت سال تحویل به سحابی جبٌار نیگا کنی و آرزو کنی ٬ آرزوت برآورده می شه ! البته اینو دخترا می گن !

حالا کجاس؟

چی؟

همین سحابیا که می گین!

آهان ! اگه به سمت غرب نیگا کنین ٬ سه تا ستاره ی پر نور می بینین که تو یه خطٌن ! اون کمربند جبٌاره ... اگر بیشتر دقت کنین سه تا ستاره ی کم نور دیگه هم هستن که پایین تر از اونان. اون ستاره وسطی یه خود سحابی جبٌاره . پیداش کردین؟!

بله...

اوومم ... البته این فقط صورت فلکی شه ها ! بیشتر سحابیا رو فقط با تلسکوپ می شه دید ! جبٌار یه زایشگاهه . ولی سحابی اسکیمو هم خیلی دیدن داره ... قشنگ ترین قبرستونیه که تو عمرم دیدم !

قبرستون؟

آره! سحابی هم محل تولد هم محل مرگ ستاره هاس ! همشون بر می گردن به همون جایی که ازش متولد شدن ...

ما نمی دونستُم ستاره ها هم می میرن ...

همشون می میرن ! خیلی از ستاره هایی که ما الان داریم می بینیم  شاید میلیون ها سال پیش مردن! ولی ما به خاطر مسافتی که باهاشون داریم ٬ هنوز داریم اونارو می بینیم ...

یعنی انقدر دورن؟!

خیلی دور ٬ خیلی نزدیک ... ! وقتی با دنیای خودمون مقایسه کنیم خیلی دورن ٬ اما اگه با کهکشان های دیگه مقایسه کنیم تازه می فهمیم چقدر به ما نزدیکن و ما خبر نداریم ...

 

 

(از فیلم خیلی دور خیلی نزدیک ٬ رضا میرکریمی)

 

+ نوشته شده در  87/02/27ساعت 0:35 قبل از ظهر  توسط خَس  | 

 

این فایل رو حتمآ گوش کنید . به نظرم خیلی جالبه

 http://emperatour.persiangig.com/mahkame.mp3

 

 

 

 

+ نوشته شده در  87/02/21ساعت 6:51 بعد از ظهر  توسط خَس  | 

 

 

در زندگی هرکس یک جا هست که از آن بازگشتی در کار نیست. و در موارد نادری نقطه ای است که نمی شود از آن پیشتر رفت. وقتی به این نقطه برسیم٬ تنها کاری که می توانیم بکنیم این است که این نکته را در آرامش بیذیریم. دلیل بقای ما همین است ...

 

 

+ نوشته شده در  87/02/13ساعت 5:20 بعد از ظهر  توسط خَس  | 

 

...

به نظرم سکانسی که طاهره روی مبل آرایش کرده انتظار شوهرش را می کشید اوج داستان بود! طاهره چراغ را خاموش و روشن می کرد و اشک می ریخت . چرا ؟! من فکر می کنم طاهره مدت ها بود ،( شاید از روزی که به اصطلاح پا به خانه ی بخت گذاشته !) در انتظار یک اتفاق خارق العاده بود که داد بزند من خوشبختی ام! و طاهره در آن صحنه انگار کاسه ی صبرش لبریز شده بود . گویا انتظار کشیدن برای آن اتفاق بیش از حد تحملش طولانی شده بود! طاهره چراغ را خاموش و روشن می کرد نه برای آنکه ببیند آیا خودش تغییری کرده یا نه! برای اینکه دوست داشت وقتی چراغ را روشن می کند آن اتفاق را کنار خودش ببیند و با هربار روشن شدن چراغ طاهره خسته تر و دلشکسته تر می شد از روزگار و اشک می ریخت برای اتفاقی که رخ نداده و احتمالآ هرگز هم رخ نخواهد داد!

من فکر می کنم به همین سادگی صرفآ داستان یک زن ایرانی خانه دار نیست! به همین سادگی داستان تمام کسانی ست که بهانه های خوشبختی شان را در چیزی خارج از وجود خودشان جست و جو می کنند...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  87/01/18ساعت 1:23 قبل از ظهر  توسط خَس  | 

 

 

گویید بر گورم بنویسند :

زندگی را دوست داشت ولی آن را نشناخت
طبیعت را دوست داشت ولی از آن لذت نبرد
مهربان بود ولی مهر نورزید
در آبگیر قلبش جنب و جوشی بود ولی کسی بدان راه نیافت
در زندگی احساس تنهایی می کرد ولی هرگز دل به کسی نداد

 

 

+ نوشته شده در  86/12/23ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط خَس  |