|
تا ریشه در آب است امید ثمری هست ... :)
|
چند روزی می شد که هوا خنک تر شده بود . با اینکه اوایل آبان بود ، کم کم داشت بوی پاییز از لا به لای برگ های خشک شده ی درختان به گوش می رسید! تصمیم گرفت پیاده برود .یاد زمانی افتاد که به پیاده روی های باران برای فرار از تنهایی می خندید . نه! شاید بدتر ! برای تنهایی اش غصه می خورد .حالا تاریخ بدون کوچکترین تحریفی تکرار می شود . با این تفاوت که این بار برای خودش غصه می خورد... شکست خورده بود . این احساس را خوب می شناخت و بخاطر همین حس آشنا ، خودش را بهتر می فهمید . به موفقیت بعد از شکست امیدوار تر بود. قبلآ هم تجربه اش را داشت... فقط زمان لازم بود تا همه چیز را هضم کند . به خودش که نمی توانست دروغ بگوید . این بار نزدیکانش خیلی دور بودند ... خیلی خیلی دور ... دوست داشت تمام حرف های سیاه این چند روز را در جوی گوشه ی خیابان استفراغ کند . کاش می شد ! آرزو می کرد حرف هایش را نشنیده بود ... غرورش شکسته بود ! این چیزی بود که احتیاج داشت اعتراف کند... دردی کهنه که مرحمی بر آن نیست و با هر اشاره دوباره سر باز می کند ... تراوشات مغزش را روی مغزش می نوشت . از نوشته هایش فاصله گرفته بود . بیزار بود ، مدت ها بود خودش نیست و حالا با این شکست احساس عجیبی داشت . احساس می کرد این ادم را می شناسد . مینای شکست خورده ! مینایی که این بار قصد داشت قوی تر به جنگ مشکلاتش برود .... کاری که قبلآ هم کرده بود ، برای همین ایمان داشت می تواند . یادش می آمد که عاشق مبارزه با زندگی بود . خلاف جهت آب حرکت می کرد تا احساس زنده بودن را درک کند . مدت ها بود مبارزه نکرده بود ، برای همین مرده بود . باتلاق شده بود ، ولی باز میدان جنگ با مشکلات مهیا بود . اراده اش را داشت ... هر چند خسته بود و احساس تنهایی می کرد ... دلش هوای آشنایی کرد ، هوای آشنایی که اکنون غریبه شده بود . ...
به کسری فکر می کرد که اون رو یاد حامد می انداخت ! ترسناک و مرموز... یاد چراغ زرد چشمک زنی افتاد که مدت ها بود زیر تلی از پس مانده های تاریخ ، خاک شده است ... یاد گذشته ها افتاد . گذشته هایی که هرگز ، حتی در خلوتش هم از آن حرف نمی زد. یاد گناه بزرگ ... با صدای زنگ تلفن همراه به خودش آمد . منا بود .
منا: سلام ، کارت تموم شد؟
آره ! تو کجایی؟
منا: دم خونمون.
میای بریم شهر کتاب؟
منا: آره بابا من امروز پایه ی بیرونم .
ایول ! چه جوری بریم؟
منا: تو کجایی الان؟
نزدیک خونمون.
منا: برو بالا من بیست دقیقه دیگه دم خونتونم. با ماشین من بریم.
میای دنبالم؟؟؟ امروز چهار پایه ای ها!
و هر دو خندیدند. با خودش فکر کرد بعضی از قهرمان های داستان رو نمی شود عوض کرد . منا برای او همیشه همیشه منا بود...
بر من ببارید . من مستحق بارش شمایم .
بر من عاجزانه ببارید . بر حال من آنچنان ببارید تا جهان به تماشا نشیند.
تا همه در سوگ من ببارند.
برایم سیاه بپوشید. من مدتی ست مرده ام. جسدم در همین نزدیکی دفن است.
++++++++++++
کاش روزی من بر می خواستم و دیگر ٬ تو نبودی !
کاش روزی من چشم بر این جهان می گشودم ٬ که تو از آن چشم فرو بسته بودی!
کاش روزی می شد که من برای آخرین بار بر علیه تو قیام می کردم ٬ این بار تو تا ابد نابود می شد!
کاش روزی من خودم را می دیدم با اشتیاقی دلچسب ٬ و تو زهرخند زندگی ام آن را از من نمی دزدیدی!
کاش روزی می رسید که من می رفتم جایی که تو نباشی ٬ انقدر تو نباشی که من از خالی بودن فکرم احساس سبکبالی کنم .
کاش روزی من خودم را متقاعد می کردم که تو خواهی مرد اگر من بخواهم ٬ و تو مرده ای چون من خواسته ام !
برو ! برو از این تن رنجوری که بی تابی افکار امانش را بریده برو ! برو و هرگز باز نگرد. برو و باور کن که تو این جا هیچ جایگاهی نداری !
برو بمیر ! برو به جهنم ! برو به هرکجا که دوست می داری . فقط به طرفم نیا ! در افکارم نفوذ نکن! راه گلویم را نبند ! بگذار من هم از این جهان سهمی داشته باشم...
چه کسی به تو گفته بود که زندگی بازی بی دردسری است؟!
من که چنین چیزی نگفتم!
خط قرمز هایمان را پررنگ می کنیم . بقیه ی مملکت را هم به همین منوال رنگ می کنیم . شما ها را هم به سلامتی داریم سیا می کنیم ! البته نکات ایمنی را مرتبآ گوشزد می کنیم ! به سازش هایمان ادامه می دهیم ولی جوانان ما بدانند که ما نگرانیم ! این همه سوپر من درست شده که چه ؟ بنده قبلآ هم گفته بودم زیر بار بدعت های غیر قانونی نخواهم رفت ! مگه ما خودمان چلاقیم ؟ حالا یه دست نداریم ، احمدی رو که داریم !! منظور بر این است که ما هنوز خودمان به وفور مداد رنگی قهوه ای داریم ! خودمان کنار خط قرمز هایمان را سیاه می کنیم . حصار سیاه دورمان را قهوه ای می کنیم . ما که داریم ، چرا نکنیم ؟ حالا آن وسط مسط ها را هم چند تا نقطه درست می کنیم ، صدقه می دهیم در را خدا به شما .البته قواعد بازی باید رعایت شوند . رنگ سبز ممنوع ! رنگ زرد ممنوع ! سفید ممنوع ! رنگ های شاد ممنوع ! رنگ های تحریک آمیز ممنوع ! عکس خانوم ها ، ممنوع ! کشیده شدن توسط خانوم ها ، ممنوع ! آقا جان کلا خانوم ها ممنوع ! خلاصه بنده معتقدم بهترین رنگ آمیزی ، رنگ آمیزی ست که مصلحت در آن است . یعنی خودتان با دست خودتان همه چیز را قهوه ای کنید . اگر نه که بگذارید ما این کار را برایتان می کنیم .جوانان ما بدانند که ما فقط به بزرگی قد و قواره های خودمان سازش می کنیم . نشد ، یه کار دیگرتان می کنیم!
( از این جا به بعد مطالب را در آیینه بخوانید تا کراهتش از بین برود ! )
به این جا های خطبه که می رسیم دوباره به ترک وطنٍ سر تا پا قهوه ای مان علاقه نشان می دهیم و فکر می کنیم نعوذبالله انگار کسی ما را جادو جنبل می کند که همچون شعبده بازان می توانیم روی طناب معلق در هوا بدون کفش راه برویم ، در حالیکه ارتفاعمان از زمین زیاد است و تمساح های گرسنه زیر پاهایمان با دهن هایی که تا انتهای آرواره هایشان باز است، به انتظار سقوط ما نشسته اند !
آری "ما" که قد و قواره هایمان از ارتفاع "من" ها و "منبر" هایشان کوتاه تر است ، پاک کن ها یمان را برداشته و خود را تا اطلاع ثانوی در زندان اوین پاک می کنیم!
از این زندگی متنفرم . از خودم متنفرم . از آدما متنفرم . از خدا متنفرم . از تک تک سلول های بدنم متنفرم . از گریه متنفرم . از ایران متنفرم . از خارج متنفرم . از درس متنفرم . از کار متنفرم .از تلفن متنفرم . از موفقیت متنفرم . از زبان انگلیسی متنفرم . از خوشبختی متنفرم . از خودم متنفرم . از خودم متنفرم . از کسی که باعث شد من از خودم متنفر باشم متنفرم . از اون متنفرم . از شما متنفرم . از همه چیز اطرافم متنفرم . از صندلی متنفرم . از آهنگ متنفرم . از سر درد متنفرم . از تلاش متنفرم . از دین متنفرم . از روزه متنفرم . از دعا متنفرم . از مدرسه متنفرم . از دانشگاه متنفرم . از بچه ها متنفرم . از دوست متنفرم . از همه متنفرم . از همه ی پولدارای دنیا متنفرم . از کامپیوتر متنفرم . از خودم متنفرم . از همه چیز متنفرم . از همه کس متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم . متنفرم .
امروز صبح بعد از سحر کودک درونم من رو صدا کرد تا باهام حرف بزنه. ولی متاسفانه من زبونش رو درست بلد نیستم . برای همین به نقاشی متوسل شد و تصویر زیر رو برام کشید...
هنوز هم درست منظورش رو نفهمیدم !